تبلیغات
موعود12 - مدتی است محاصره شده ایم
 


 
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392
افسران - الو الو "آسمــــــــو ن...محاصره " شدیم...!فرشته بفرستین...بچه ها دارن یکی یکی پر پر میشن...! کمک!
مدتی ست محاصره شده ایم .

چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده .
تقوا را جیره بندی کرده اند .
تک تیراندازان دشمن منتظرند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان را نشانه بروند .
بچه ها دیگر خسته شده اند ؛ آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده !
احتمالاً در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشد . هر کس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است .
بعضی ها عکس خدا را در جیب چپشان گذاشته اند و هر از چند گاهی در می آورند و خوب نگاه می کنند . نامه او را با صدای بلند می خوانند ،می بوسند و به چشمانشان می مالند تا سوی چشمشان بیشتر شود و بهتر دشمن را ببینند. هوای تنفس هم بسیار مسموم است . شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ماسک « دعا » را با خود آورده اند .
بعضی ها فقط دست به آسمان برده اند و آرزوی شهادت می کنند ! انگار کم آورده اند !
از قرارگاه بیسم زدند و دستور داده اند که مقاومت کنیم تا نیروی « سپاه مهدی » برسد . اما بچه ها دارند یک یک جلوی چشمانمان پرپر می شوند و از دست ما کاری بر نمی آید .

هنوز منتظـریم ...

تانکهای مهاجم خاکریزهای معرفت را هدف گرفته اند و مدام با خمپاره های ۶۶۶ ما را می زنند .
باز جای شکرش باقی ست که این خاکریز را داریم .
فرمانده مان که قبلاً یک دستش را از دست داده و اسمش در لیست سیاه دشمن است ، مدام به ما قوت قلب می دهد . او که خود کوله باری از تجربه را بر دوش دارد و در همه عملیات ها بوده زود تر از همه صدای صوت خمپاره های دشمن را می شنود و ما را با خبر می کند.
بعضی ها که اسلحه بکاء با خشاب چهل تایی دارند هر شب دشمن را غافلگیر می کنند .
دشمن از وجود این اسلحه در میان ما بی خبر است .
قرار است به زودی عملیاتی را با رمز « لبیک یا مهدی » آغاز کنیم ؛
منتها به دلایل امنیتی از تاریخ آن بی اطلاعیم .
ولی هرچه باشد بچه ها چشم انتظارند و در گردان استشهادیون اسم نوشته اند .
یک چیزی روحم را آزار می دهد ! چند نفری از بچه ها قصد برگشتن کرده اند .
دیگر نمی توانند طاقت بیاورند . راستش از اول هم اینکاره نبوده اند. بیچاره ها راه را اشتباه آمده اند !
این نامه را برای تاریخ می نویسم .
نمی دانم آیا از من چیزی باقی می ماند یا نه ؟
ولی وصیت می کنم که هر کس این نامه را دید به خانواده ام برساند و بگوید که ما تا آخر ایستاده ایم و تنگه بصیرت را رها نکردیم تا خدای ناکرده در زندان غفلت گرفتارشویم .
دیگر باید بروم ، دارند جیره تقوا را در چادر هیئت تقسیم می کنند. اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...


برچسب ها: خاطره، خاطره شهدا، خطرات قشنگ شهدا، محاصره،
ارسال توسط مصطفی ناصحی
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی